آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

آستاره صبح من,آرشیدا

دنیای آرشیدا. 10 ماهگی

آرشیدای مه روی من ده ماهگیت مبااااااارک مادر . برای تو که قلبم منزلگه عشق توست  آرشیدای من احساسم از آن وجود نازنین توست  و عشقت معنای بودنم است. گل دخترم چنان بازیگوش شدی که بشدت در مقابل خواب مقاومت میکنی و از هر فرصتی برای بازی استفاده می کنی. در تموم روز شاید کمتر از سه ساعت بخوابی  امروز ظهر هوا ابری بود و بسیار خواب آور بود نازگلم خوابت میومد کنارت دراز کشیده بودم شیر میخوردی چند دقیقه میخوابیدی ولی دوباره با شادی و انرژی تموم سرتو بلند میکردی و بلند میخندیدی و منتظر واکنش من میموندی انتظار داشتی منم همراهیت کنم من هم که از خواب نا امید شدم بلند شدم و حسابی با هم بازی کردیم تا خانم...
26 آبان 1393

سلام بابا.....

سلام بابا...   شب شد و باز دوباره پیدا شده ستاره ماه دوباره تابیده روز چی شده ؟ خوابیده تَق تَق تَق ، تَقانه بابا آمد به خانه صدای پا شنیدم از جای خود پریدم سلام بابا ، بفرما ! خسته نباشی بابا بوسۀ داغ و لبخند عطر شکوفه و قند دو دست گرم و خسته پاکت و کیف و بسته سیب و انار ، گلابی شب شده سبز و آبی m   ...
14 آبان 1393

بازی های تولد تا چهار ماهگی

بزرگترین نیاز کودک گذراندن وقت کافی با والدین است.گاهی یافتن زمان برای صرف در کنار اعضای خانواده می تواند مساله ای مشکل باشد. یادمان باشد که صرف زمان برای کودکان مهمتر از صرف پول برای آنهاست...... (تقویت بینایی)  یکی از سرگرمی های من و آرشیدا تو دوران یک ماه به بعد دیدن یکسری طرح ها با رنگ قرمز و مشکی بود که روی برگه ₄A کشیده بودم جلوی چشمش میگرفتم  و دخترم تقریبا بعد از چله دقیق نگاه میکرد و هربار ورق میزدم متوجه تغییرات میشد. (رشد شنوایی –تحریک بینایی) رقص دستمال :آرشیدا عاشق این بازی بود من روسری و پارچه های رنگارنگ و عروسکی رو جلوی چشمش تکون میدادم واو هم دست و پا میزد و ذوق میکرد گاهی  مدت زم...
8 آبان 1393

دنیای آرشیدا. نه ماهگی

این ماه رخدادهای زیادی در پی داشت متاسفانه اولش با بیماری تو شروع شد نازنین دخترم سه روز تو تب سوختی و من و بابا احسان هم لحظه ای چشم نگذاشتیم بعد هم به تشخیص خانم دکتر به علت تب ویروسی  چهار روز در بیمارستان بستری شدی ........ این ماه رخدادهای زیادی در پی داشت متاسفانه اولش با بیماری تو شروع شد نازنین دخترم سه روز تو تب سوختی و من و بابا احسان هم لحظه ای چشم نگذاشتیم بعد هم به تشخیص خانم دکتر به علت تب ویروسی  چهار روز در بیمارستان بستری شدی و اون روزها از بدترین روزهای بود که امیدوارم دیگه هیچ گاه تکرار نشه.مادر جون هم مثل همیشه ما رو تنها نگذاشت و این چند روز حسابی کمک حال من بودن.گاهی بیمارستان میموندن تا من ساعتی استراحت کنم...
2 آبان 1393
1